تبليغاتX
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

shiva0o0

شیوا

shiva0o0

http://shiva0o0.blogfa.com

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

سلام
ممنون از این که به وبلاگ خودتون سر زدین
امیدوارم که خوشتون بیاد
البته یه چیز یادم رفت بگم که اگه نظر ندین ناراحت می شم
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور.زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.
سریع ترین راه دریافت عشق ،بخشیدن آن به دیگران است.
سریع ترین راه از دست دادن آن، محکم نگه داشتن آن است.
شیوا, الهه مرگ و نابودی

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت
شیوا, الهه مرگ و نابودی
این منم با یه دنیا عشق به میهن

|+| نوشته شده توسط شیوا در دوم خرداد 1388 و ساعت 1:5 بعد از ظهر |
دومین نمایشگاه انفرادی ام در رختشویخانه زنجان برگزار شد.

|+| نوشته شده توسط شیوا در سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |
"چرا مغز آقايون گرونتره ؟

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

 

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود

 
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,


تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده،

 

 پيوند مغزه ."

 

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ،

 

ريسكي و خطرناكه


ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,


بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه

 

ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

 

اعضا خانواده در سكوت مطلق

 

 به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,


 بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :

 

" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

 

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد

 

 و 200$ براي مغز يك زن ."

 

موقعيت نا جوري بود ,

 

 أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند

 

و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه ,

 

 بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند !

 

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش

 

 آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :


 "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

 

دكتر با معصوميت بچگانه اي

 

 براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :


" اين قيمت استاندارد مغزه !


ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه،

 

 خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . "


******************

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 11:36 قبل از ظهر |
کوتاه

حکایت

یک روز مرد باربری از کوچه ای میگذشت .

ناگهان دید بچه ای از بالای بام در حال افتادن است ،

باربر دعایی کرد و بچه لحظاتی در هوا معلق ماند

تا اینکه دستانش را بلند کرد و بچه در بغل او قرار گرفت .

مردمی که شاهد صحنه بودند دور او جمع شدند

و از او پرسیدند : چه دعایی کردی

که بچه لحظه ای در هوا توقف کرد ؟

پیرمرد باربر گفت :اتفاق مهمی نیست !

 یک عمر هر چه خدا گفت من عمل کردم

 یک دفعه هم من گفتم و خدا عمل کرد.

--------------------

 

(یک دانشمند فرانسوی)

غرور مانند سوراخ پنهان در بدنه کشتی ،

مامور غرق شدن تدریجی میشود.

-----------------------

(شوپنهاور)

افراد حقیر و نادان از اشتباهات

و خطاهای دیگران خصوصا بزرگان لذت میبرند.

-------------

(جبران خلیل جبران)

هرگز گمان نکنید که زمام عشق در دست شماست ،

بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند

 زمام شما را بدست خواهد گرفت

 و شما را هدایت خواهد کرد .

-----------------------

(حکایت )

روزی سخنرانی در محفل خسرو پرویز

 از مضرات شراب سخن میگفت

و برای مثال از حضار پرسید

اگر در مقابل الاغی دو سطل یکی آب

و دیگری شراب بگذاریم ، از کدام خواهد خورد ؟

حضار همه گفتند : آب

سخنران پرسید برای چه ؟

قبل از همه خسرو پرویز گفت :

برای اینکه الاغ است و نمیفهمد.

سخنران گفت اتفاقا قدرت تشخیص الاغ

 از انسانهایی که شراب را بر آب ترجیه میدهند بهتر است.

------------------

(شادهلم استتر  )

هر شب قبل از انکه به رختخواب بروید

 از خود بپرسید که :امروز چه آموختم ؟

و وقتی پاسخ خود را دادید

دوباره از خود بپرسید که فردا چه خواهم آموخت؟

------------------

(جانولی )

به تمام راه هایی که میتوانید ،

 در تمام جاهایی که میتوانید ،

در تمام اوقاتی که میتوانید ،

با تمام مردمی که میتوانید ،

تاآنجایی که میتوانید ،

خوبی کنید ،خوبی .

----------------------------

(ارسطو )

گاهی اوقات ، رعایت انصاف ،

بهتر از اجرای عدالت است .

-----------------------------------

(حکایت  )

یک روز شیخ فریدالدین عطار نیشابوری مردی را دید

 که سخت پریشان بود و میگریست ،

از او پرسید : چه شده است ؟

و چرا گریه میکنی ؟

آن مرد گفت :دوست بسیار عزیزی داشتم

 امروز شنیدم از دنیا رفته است .

عطار تبسمی کرد و گفت :ای نادان ،

 چرا دوستی انتخاب کردی که از دنیا برود.

*************

 

می آیی، عاشق می کنی

 

                                  محو می شوی .

 

تا فراموش می کنم

                            

       دوباره می آیی ...

 

                                   تازه می کنی خاطرات را

 

محو می شوی !! 

**********

مهربانیت را جیره بندی کردی !

 

روزی یک لبخند ،

 

هفته ای یک دوستت دارم

 

گفتم : واقعا داری؟

 

گفتی : "نمی دانم"

***********

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |
آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد:

آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد:

  

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جور هاي مختلف هستند .

شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟  

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 6:2 بعد از ظهر |
خداوندا تو مسئولی.

 

****************

" خدایا کفر نمی‌گویم،

 

پریشانم،

 

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 

 مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

 خداوندا!

 

 اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

 لباس فقر پوشی

 

 غرورت را برای ‌تکه نانی

 

 ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

 و شب آهسته و خسته

 

تهی‌ دست و زبان بسته

 

 به سوی ‌خانه باز آیی

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

 

 خداوندا!

 

 اگر در روز گرماخیز تابستان

 

 تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 

 لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 

 و قدری آن طرف‌تر

 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 

 واعصابت برای‌ سکه‌ای

 

‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 

 ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 

 پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،

 

از این بودن، از این بدعت.

 

 خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 

در این دنیا چه دشوار است،

 

 چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

 

 و از احساس سرشار است…

 

*****************

 

سوختم،بزن باران شايد تو خاموشم كني


شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني


آه باران ،من سراپاي وجودم آتش است


پس بزن باران،بزن شايد تو خاموشم كني

 *******************************

" کاش کودک بودم

 

تا بزرگترین شیطنت زندگی ام

 

نقاشی روی دیوار بود،

 

 ای کاش کودک بودم

 

 تا از ته دل می خندیدم

 

 نه اینکه مجبور باشم

 

همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ،

 

ای کاش کودک بودم

 

تا در اوج ناراحتی و درد

 

 با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم "

 

**********************

|+| نوشته شده توسط شیوا در سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 8:26 قبل از ظهر |
داستان کوتاه

 

یک خبرنگار مدام در تعقیب «آلبوکامو» نویسنده فرانسوی بود

 

 و از او میخواست کار خود را به تفصیل

 

وبا جزئیات کامل برایش توضیح دهد.

 

نویسنده رمان «طاعون» در حالی که از پاسخ دادن

 

 طفره میرفت گفت:

 

«من فقط مینویسم این دیگران هستند

 

 که باقضاوت خود میگویند چگونه آثار مرا میفهمند »

 


اما خبرنگار قانع نشد و ساکت نماند.

 

 سرانجام یک روز عصر توانست کامو را

 

 در یک کافه تریا در پاریس ملاقات کند.

 

به کامو گفت:«انتقاد سازنده سبب میشود

 

تا یک موضوع عمیق مطرح شود.»

 

 وسپس از او پرسید:

 

«اگر به شما بگویم لازم است کتابی در مورد

 

 جامعه بنویسید آن را میپذیرید یا آن را به جنگ می طلبید

 

 و با آن مخالفت میکنید؟»

 

 و کامو پاسخ داد :

 

«البته که قبول میکنم . این کتاب صد صفحه دارد

 

 که نود ونه صفحه آن سفید است و

 

 هیچ چیز در صفحات آن نوشته نمیشود.

 

اما در پایان صدمین صفحه مینویسم که

 

 «تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است.»

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |
عشق خدا آتشي است که بر هر چه بگذرد مي سوزاند

 


نقاش بی همتا


زندگی هم زشت و هم زیباست

گر که زشتی آفریدی

زشتی اش در قعر شب پیداست

گر که زیبایی یقین

می ماند و خود

نقش بی همتاست

پس تویی ، نقش آفرین

نقاشی ات یکتاست

می کشی نقش پری ، تا آورد

از آسمان رازی

کزان روشن شود دنیا

می کشی دیوی که باشد بی سر و بی پا

می وزد توفنده بادی

غرد و ویران کند هر جا

بازوانت پر توان

خود میکنی تقدیر خود

یا زشت و یا زیبا

پس تویی نقش افرین ، نقاش بی همتا

******************

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت

 

 که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

 

 نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 

 


آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،

 

 رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،

 

رنگین کمان در آسمان ،

 

 و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

 


پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ،

 

اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

 


اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود

 

 که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.

 

 در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ،

 

 و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ،

 

خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ،

 

 دود از دودکش آن بر می خواست ،

 

 که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

 


تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد .

 

 اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.

 

آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ،

 

 و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

 


این تابلو هیچ با تابلو های دیگری

 

 که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت.

 

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ،

 

 در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید .

 

 آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ،

 

 جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

 


پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد

 

 که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ،

 

 تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

 


" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ،

 

بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ،

 

 چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ،

 

 آرامش در قلب ما حفظ شود.

 

این تنها معنای حقیقی آرامش است."

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 2:54 بعد از ظهر |
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند

 

 گدایی عشق میکنند

 

 تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند

 

 اما همین که مطمئن شدند

 

 مردانگی را در کمال نامردی به جا می اورند.

 

 دکتر علی شریعتی

 

.................

 عيب کار اينجاست که من

 

\'\' آنچه هستم \'\' را با \'\' آنچه بايد باشم\'\'

 

اشتباه مي کنم،

 

 خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،

 

 در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

 

 به خاطر داشته باشیم که عمر کوتاه است،

 

 رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم

 

راه ما هموار است، آن را پیچیده نکنیم ..

 

نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است،

 

 به سادگی از دست ندهیم سخن گفتن سهل است،

 

گوش کردن را تمرین کنیم طبیعت پر از لطف است،

 

 نامهربانی نکنیم زندگی آسان است،

 

آن را مشکل نکنیم دنیا پر از زیبائی است،

 

 چشمانمان را به سادگی نبندیم

 

ذهن ما پر از جواب است،

 

سوالاتمان را بپرسیم رسیدن به آرزوها آسان است،

 

 راه سخت تر را نرويم

................

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره


یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره


می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش


اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره


انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه


اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی


اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد


مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان


یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش


یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن


یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی


یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن


یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا


یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه


یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره


یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره


یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه


یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس


یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه


عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه


هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره


می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و


مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه


پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم


دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم


شیوا چه چیزایی داره که بهناز نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره


یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما


این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده


همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا


اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت


با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره

....................

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در هشتم بهمن 1387 و ساعت 6:1 بعد از ظهر |
زندگی یک قالی‌ بزرگ‌ است

 

 زندگی یک قالی‌ بزرگ‌ است

 

هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها

 

قالی‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ می‌تكانند،

 

 تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد

 

 و هر بار با خود می‌گويند:

 

"اين‌ نيست‌ قالی‌ای‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد،

 

 اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است

 

با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌های‌ كبود معصيت،

 

با طرح‌های‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌های‌ ستم،

 

 فرشته‌ها گريه‌ می‌كنند و قالی‌ آدم‌ را می‌تكانند

 

 و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ می‌كنند.

 

رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش،

 

 قالی‌ بزرگی‌ است‌ زندگی،

 

‌ كه‌ تو  می‌بافی‌ و من‌ می‌بافم‌،

 

همه‌ بافنده‌ايم، می‌بافيم‌

 

و نقش‌ می‌زنيم، می‌بافيم‌

 

و رج‌ به‌ رج‌ بالا می‌بريم، می‌بافيم

 

‌ و می‌گسترانيم

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |
شیوا ایزد مرگ و نابودی
|+| نوشته شده توسط شیوا در یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:32 قبل از ظهر |
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...

 فرشته تصمیمش را گرفته بود.


پیش خدا رفت و گفت

 

خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.

 


اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.

 

دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

 


خدا درخواست فرشته را پذیرفت.

 


فرشته گفت تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم.

 

 این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.


خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای

 

 از بالهای دیگر گذاشت و گفت

 

 بالهایت را به امانت نگه می دارم

 

اما بترس که زمین اسیرت نکند

 

 زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.


فرشته گفت باز میگردم.حتما باز می گردم.



این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...



فرشته به زمین آمد

 

و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.

 


او هر که را می دید به یاد می آورد.

 

زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.

 


اما نمی فهمید چرا این فرشته ها

 

 

برای پس گرفتن بال هایشان

 

 

به بهشت بر نمی گردند.

 


روزها گذشت و با گذشت هر روز

 

فرشته چیزی را از یاد برد.

 


و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی

 

از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.



نه بالش را و نه قولش را...



فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.



فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در هفتم آبان 1387 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |
قصه زندگي آدم‌ها

 

او خوشبخت بود.

 

 چون هيچ سؤالي نداشت.

 

اما روزي سؤالي به سراغش آمد.

 

 و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.

 


او از خدا معني زندگي را پرسيد.

 

 اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد

 

 و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست.

 

سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن

 

 كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

 


او سؤالش را كاشت.

 

آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد

 

 و شكفت و ريشه كرد.

 

 ساقه و شاخه و برگ.

 

 و هر ساقه سؤالي شد

 

و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.

 


و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛

 

امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود.

 

و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر مي‌رفت،

 

 درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.

 


فرشته‌ها مي‌ترسيدند.

 

 فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.

 


اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛

 

 و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.

 


فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند

 

 و جوابهاي او را چيدند.

 

 اما دردل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست.

 

 پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.

 


«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

 

........................

|+| نوشته شده توسط شیوا در چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |
آتشفشان

آتشفشان

 

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد

 

و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت.

 

 خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد

 

 تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

 


حالا هر وقت كه روحم يخ مي‌كند،

 

 سنگ آتشينم سرد مي‌شود

 

 و تنها سنگش باقي مي‌ماند

 

 و هر وقت كه عاشقم،

 

سنگ آتشينم گُر مي‌گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.

 


مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.

 


مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.

 

***************************************


سيل عشق

 


عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛

 

 و يك روز رسيد كه قلبش ترك برداشت

 

و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.

 


سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.

 

فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.



مردم اما نمي‌دانند جهان چرا اين همه تازه است.

 


زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود

 

 و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد

 

 و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد

 

 و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي‌كند!

 

*****************************************

رنگ عشق

 


در و ديوار دنيا رنگي است.

 

 رنگ عشق.

 

 خدا جهان را رنگ كرده است.

 

 رنگ عشق.

 

 و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.

 


از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت

 

و رنگي خواهي شد.

 


اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛

 

شاد باش و بي‌پروا بگذر،

 

 كه خدا كسي را دوست‌تر دارد

 

كه لباسش رنگي‌تر است....

 

***********************************


شیوا


 

|+| نوشته شده توسط شیوا در سی ام مرداد 1387 و ساعت 8:17 بعد از ظهر |
دنيا را برايت شاد شاد و شادي را برايت دنيا دنيا آرزومندم

روزي که گذشت هيچ از او ياد مکن


فردا که نيامده است فرياد مکن


بر نامده و گذشته بنياد مکن


حالي خوش باش و عمر بر باد مکن


«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است


که اولش پيچ است و آخرش هيچ
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
جان فداي دوست کردن نزد ما دشوار نيست


سوزم از اين غم که ما را فرصت ديدار نيست


««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد


به دستانت بياموز که هر گل ارزش چيدن ندارد


به قلبت بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد


»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
به ياد آشنايان آشنا باش


به پيوندي که بستيم باوفا باش


هميشه ياد تو در خاطرم هست


تو هم هرجا که هستي ياد ما باش
«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

نذاري فاصله ها ، توهجوم سايه ها ،

ميون غريبه ها ، نذاري توجاده ها تورو از من بگيرن ،

 تو خودت خوب ميدوني ، توي راه زندگيم ،

دلخوشم به بودنت ، پس نكني يه كاري تا فرق نكنه چه بودنت ،

نبودنت
_______________________________
هر چه از کودکي فاصله مي گيريم فصلها به هم نزديک ترميشن


--------------------------
خورشيد را باور دارم حتي اگرنتابد


به عشق ايمان دارم حتي اگر ان را حس نکنم


به خدا ايمان دارم حتي اگر سکوت کرده باشد

 

(ديوار نوشته اي مربوط به ويرانه هاي جنگ جهاني)

--------------------------
اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده !

, اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛

 بدون کار "خدا" بوده !

, اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد

تا خرد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده !

 , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفه ات کرده ؛

 شک نکن تنها مرحمت "خداست" که ؛

 از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده
-----------------------------
براي آنکه همواره دوستانمان را نگاه داريم بهتر است

 همواره فاصله و بازه اي ميان خود و آنها داشته باشيم
-------------------------------------
اگر مي خواهي دوستيت پا برجا بماند هيچ گاه با دوستت شريک مشو
---------------------------------
كدام جرم حكم صبر براي من صادر شده ، جرم من عشق بود . . .
********************
در وفاي تو چنانم كه اگر خاك شوم

 

 آيد از تربت من بوي وفا داري
***********************
بلبل باغ توام از باغ بيرونم نكن


گر چه دور اقتاده ام اما فراموشم
نكن
****************************
وقتي كسي به دل نشست ، نشستنش مقدس است


حتي اگر نخواهدت نفس كشيدنش بس است
**************************
نترس از هجوم حضورم، چيزي جز تنهايي با من نيست . . .
***************************
هميشه چنين بوده است كه مهر به ژرفاي خود پي نمي برد

تا آنكه ساعت فراق فرا مي رسد
***************************
اگر موج مي دونست كه ساحل هيچ وقت دستش رو نمي گيره ،

 هيچ وقت براي رسيدن به اون نفس نفس نمي زد
**************************
در ميان هر سيب دانه ها محدود است

در دل هر دانه سيب ها نا محدود است،

چيستانيست عجيب ، دانه باشيم نه سيب . . .
*************************
مردم هم مثل ميخها, وقتي جهتشان را گم کنند,

تاثيرشان را از دست ميدهند و شروع به خم شدن مي کنند
*************************
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي

و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس کردي

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تک ستاره اي خاموش ديدي

 براي يکبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
****************************
عشق به دنبال سلطه جويي نيست ،

عشق در جستجوي راهي براي تسليم شدن است
--------------------------------
از دست زمانه تير بايد بخوري، دائم غم ناگزير بايد بخوري،

 صد مرتبه گفتم عاشقي كار تو نيست، ب

چه تو هنوز شير بايد بخوري
------------------------------------------
در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش

 چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شد
----------------------------------
به چشمانت عادت کرده بودم /

 با دستانت رفاقت کرده بودم


نمى آيى توامشب کاش ديشب /

 دل سيرى نگاهت کرده بودم
-------------------------------
دلم در حلقه غمها نشسته /

 زبانم بسته و سازم شکسته


وجودم پر ز شعر عاشقانه ست /

 تورا مي خواهم و اينها بهانه ست
------------------------------------------------------
ويكتورهوگو ميگه هرگز به كسيكه دوستش داري

 نگو دوستت دارم ............

 ويگتور هوگو غلط كرد .................

 دوستت دارم دوستت دارم
------------------------------------------
دنيا را برايت شاد شاد و شادي را برايت دنيا دنيا آرزومندم

شیوا

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 8:37 بعد از ظهر |
12نکته بسیار مهم و آموزنده در اس ام اس بازی
  1. کله سحر به کسی اس ام اس ندهید و به قول معروف (جواد بازی در نیاورید)
  2. اگر کسی مدام از روی بیکاری برای شما می دهد برایش می دهی :
  3.  (ستاد مبارزه با کرم های شبانه..... بفرمایید........)
  4. اگر خواستید با کسی رفیق اس ام اسی شوید صبح بعد از صبحانه به او پیام می دهی (صبح بخیر...) ظهر، پس از صرف نهار می دهی (ظهر بخیر) و شب ها نیز پس از صرف شام پیام می دهی (شب بخیر) و بعد از این کار یک یا علی گفته و مدام برایش انواع و اقسام اس ام اس را می دهی و آنقدر این کاررا ادامه می دهی تا مجبور شود جواب دهد.
  5. یادتان باشد که در اس ام اس بازی لوتی گری حرف اول رو می زنه و اگر یکی از دوستان به علت بدهی بالای اس ام اس توان اس ام اس فرستادن را نداشت و شما بایددست در جیب مبارک کرده و به او بگویی ( از این به بعد من قبض موبایلت رو حساب می کنم ).
  6. فقط اس ام اس ندهید و هر از چند گاهی زنگی بزنید و حرفای High class بزنید و دقت داشته باشید که آنقدر High class نشود که خوابتان بگیرد!
  7. اگر احساس کردید که یکی از دوستانتان علاقه گذشته را برای این که با شما بازی کند را ندارد از روش عواطف اس ام اسی استفاده می کنید. در این روش شما باید کلماتی را به کار ببرید که احساسات طرف مقابل را دگرگون سازد و علاقه اش بیش از پیش به شما گردد : ( ای دوست اس ام اسی تنهایی بی کسی من.....در کویر دلم تو کسی را راه نمی دهم .....). البته ممکن است مجبور شوید در سال به بیش از پنجاه نفر این را بفرستید که البته به خوئتان بستگی دارد !
  8. اگر خواستید حال کسی رو بگیری وقتی گفت بلافاصله و بدون معطلی همان اس ام اس هایی را که برای تو فرستاده بود را برایش می فرستی ! در این مرحله باید انت کنی که سرعت عملت به گونه ای باشد که انقدر برای او اس ام اس برسد که فرصت اس ام اس فرستادن به شخص مورد نظرش را نکند !
  9. همیشه 2 الی 3 خط در دسترس داشته باشید و اس ام اس هایتان را با خط های مختلف بفرستید چون جدیدا خیلی کلاس داره ؟
  10. اگر دوست داری مدام برات اس ام اس بیاد ایرانسل بخر چون آنقدر برات اس ام اس می ده که اس ام اس رو خز می کنه !
  11. دقت داشته باشید که اگر کسی در روز برات یک اس ام اس داد یعنی از ذهنش پاک نمی شی، اگر دوتا داد بدون دوستت داره ،اگر سه تا داد یعنی خیلی علاقه داره و اگر بیشتر داد بدون که مریضه !
  12. همیشه سعی کنید وقتی اس ام اس بدهید که مطمئن باشید دوستتان در خواب عمیق به سر می برد شما نیز بتوانید با این اس ام اس او را از خواب ناز بیدار کنی و عمل مزاحمت را به نحوی شایسته اجرا نمایید.
  13. وقتی برات اس ام اس می یاد مثل ندیدبدیدها نپر جلوی گوشی....!چون اگر کسی پیشت باشه متوجه می شه که واقعا ندیدبدیدی !

 

در کل آرزو دارم که شما به مدارج بالای شیطنتهای اس ام اس نایل گردید !

 به امید آن روز........!

 شیوا

|+| نوشته شده توسط شیوا در شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 8:17 بعد از ظهر |
کوتاه

توحید شیطان

خدا خودش رو زد به مریضی

 

همه ملائک رفتن

 

 عیادتش به جز ابلیس

 

فقط ابلیس بود که ایمان داشت

 

خدا هیچ وقت مریض نمیشه..!

 

موسی

بچه را گذاشتند تو سبد و گذاشتند سر راه

 

مرد رهگذری از انجا رد میشد


بچه را برداشت و به کناری گذاشت


و سبد را برداشت و رفت..!

 

سیب

  آدم و حوا روزی یه سیب میخوردن

 

 برای همین هیچ وقت نمیرفتن دکتر..

 

خدا هم ناراحت شد و انداختشون بیرون..

 

آخه خدا تنها دکتر بهشت بود..!

 

خوب، بد، آشغال

 

خدایا!

 

آدمهای خوب رو میبری بهشت

 

آدمهای بد رو هم میبری جهنم

 

آدمهای آشغال رو تو کدوم سطل میندازی؟

 

پازل

هر زن یه نیمه گمشده داره که اون شوهرشه..

 

ولی مرد چند تیکه گمشده داره که میشن همسراش..!

 

حالا این رو میشه گفت که زنها به خاطر کوچیک بودنشون

 

 باید چند تا باشن تا یه نیمه گمشده رو تشکیل بدن..!

 

یا مردها انقدر کوچیکن که باید با چهار تیکه کامل بشن..!

 

آخرالزمان 2

دیگه حتی هندونه ها هم تو زرد از آب در میان..!

 

پ.ن: حالا جدی جدی مزه آناناس میدن؟

 

آخر الزمان

کبوتر با کبوتر باز با غاز..!

 

حق الویزیت

یارو از اینکه پول خرج میکنه

 

 افسردگی گرفته!

 

 اونوقت بهش میگن

 

 برو دکتر روانپزشک..!

 

.................................... 

"پندهای یگانه"

 

< گفتار حکیمان >

 

-        لقمان در وصیت به فرزندش گفته :

 

پسر جان ! شرّ با شرّ خاموش نشود ،

 

 چنانکه آتش با آتش ،

 

 بلکه شرّ را خیر فرو می نشاند و آتش را آب .

 

به مرگ کسی شادی مکن ،

 

 گرفتار را مسخره مکن ،

 

خیر خود را دریغ مدار.

 

آنچه نمی دانی از علما فراگیر

 

 و آنچه می دانی به دیگران بیاموز.

 

-  ابن سینا : هرکه دنیا خواهد ،

 

علم آموزد و هرکه آخرت خواهد در عمل کوشد .

 

- هرکه تلخی دوا تحمّل نکند ، شیرینی شفا نچشد .

 

- بوذرجمهر : بخیل برای ثروت خود نگهبان است

 

 و برای وارث انباردار.

 

-  افلاطون : ناتوان ترین مردم آن است

 

که نتواند سرّ خویش را نگه دارد ،

 

 نیرومندترین مردم آن است که خشم خویش نگه دارد .

 

 از همه صابرتر کسی است

 

که تهی دستی را کتمان کند

 

 و از همه قانع تر کسی است

 

 که به آنچه میسّر شود بسازد .

 

 جاهل دشمن خویش است ،

 

چگونه دوست دیگری می شود ؟!

............................

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در دوم مرداد 1387 و ساعت 6:6 بعد از ظهر |
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 عاشقت خواهم ماند..............

 

بي آنكه بداني.

 

 دوستت خواهم داشت ................

 

بي آنكه بگويم .

 

درد دل خواهم گفت............

 

بي هيچ كلامي .

 

 گوش خواهم داد ....................

 

بي هيچ سخني .

 

در آغوشت خواهم گريست.......

 

بي آنكه حس كني .

 

 در تو ذوب خواهم شد ...........

 

بي هيچ حرارتي .

 

 اين گونه شايد احساسم نميرد

 

..........................................................

زندگي سه چيز است:

 

اشكي كه خشك ميشود!

 

 لبخندي كه محو ميشود!

 

يادي كه ميماند و فراموش نميشود

 

.................................................................

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در نوزدهم تیر 1387 و ساعت 11:35 قبل از ظهر |
قلب جغد پير شكست

 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.

 زندگي را تماشا ميكرد.

 رفتن و ردپاي آن را.

 و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند.

 جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند،

ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند

و ديوارها خراب مي شوند.

 او بارها و بارها تاجهاي شكسته،

 غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود.

او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند

و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها،

 با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد،

 آواز جغد را كه شنيد،

گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.

 آدمها آوازت را دوست ندارند.

غمگين شان مي كني.

دوستت ندارند.

 مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد.

 آن وقت خدا به جغد گفت:

 آوازخوان كنگره هاي خاكي من!

 پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟

 دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا!

آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت:

 آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

 دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.

تو مرغ تماشا و انديشه اي!

و آن كه مي بيند و مي انديشد،

به هيچ چيز دل نمي بندد.

دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.

 اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است

 و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند

و آنكس كه مي فهمد،

مي داند آواز او پيغام خداست.

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در نهم تیر 1387 و ساعت 6:36 بعد از ظهر |
مرداب

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير


مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير


منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام


داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم


مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم


آرزو داشتم برم تا به دريا برسم


شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير


اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير


چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند


اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد


آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد


حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون


يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين


هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين


با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم


سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره


خاك تشنه همينم داره همراش می بره


خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد


شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد


 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |
آموزش خود کشی

 اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه.

 یعنی در این عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه

 که میمیره و این خود کشتن

 به علت وارد آمدن مصایب و رنج‌های فراوان

 یا بالعکس صورت می‌گیره.


به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نیست

 ولی بسیار هیجان انگیزه و به یه بار امتحانش می‌ارزه.


و اما…


برخلاف نظر خیلیها که می‌گن

خودکشی خیلی راحت و سهله باید بگم نخییییییییر…

 اونجوریام نیست.

هر کاری قواعد و اصول


خاص خودشو داره و خودکشی هم

جدا از این مطلب نیست .


اول از همه اون کسایی که می خوان خودکشی کنن

 رو دسته‌بندی می‌کنیم:


1- کسی که در عشقش شکست خورده


2- کسی که ور شکست شده


3- کسی که قاط زده.


4- کسی که از زندگی خیر ندیده.


5- کسی که بدجوری روش فشار اومده.


6- کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببینه.


7- …و خلاصه هر کسی که یه جورایی به آخر خط رسیده.


افراد بالا، به هرحال مستقیم به جهنم می‌رن،

ولی خدا همشون رو رحمت کنه.


شما جزو کدامیک از دسته‌های بالا هستید؟


اگه هستید ادامه مطلب رو بخونید

و گرنه یه دسته جدید برای خودتون ببازید

 و بعد بقیه شو بخونید..


حالا فرض می‌کنیم: طرف تنها میاد

 توی یه اتاق و در رو قفل می‌کنه

 و عزمشو برای خودکش جزم می‌کنه.

 به دور برش نگاه می‌کنه و این وسایل رو می‌بینه:


1- طناب.


2-  سیخ کباب.


3-  کبریت آغشته به بنزین .


4-  قرض دیاز پام.


5-  آمپول هوای تهران.


6-  دندون مصنوعی حاج خانمشون.


7-  لوله گاز.


8-  پاکت نایلون.


9-  چاقوی میوه بری.


10-  نخ کاموایی.


11-  سوزن لحاف دوزی.


12-  تیغ ریش تراشی مصرف شده.


13-  مرگ موش.


خب… برای شروع بد نیست.


ولی نظرتون رو به یه موضوع مهم ولی پیش پا افتاده،

 جلب می‌کنم: «تصویر و قیافه و دیسیپلین

شما بعد از مردن خیلی مهمه»!


فرض کنید درب اتاق شما رو می‌شکنن

و شما رو در حالتی پیدا می‌کنن

که از یه طناب از سقف آویزونید

 و دارید مثل پاندول ساعت تاب می‌خورید

و زبونتون مثل زبون بلانسبت

سگ آقای پتیول از دهنتون آویزونه

 و صورتتون سیاه و ورم کرده

و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شیمیایی

شلوارتون هم خیسه.
نه…

 خودتون جای تماشاگرا باشین،

حالتون بهم نمی‌خوره؟

احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟


قیافه شما بعد از خودکشی باید از همیشه

 معصومانه تر…

از همیشه زیباتر و از همیشه دوست داشتنی‌تر باشه

 تا دل همه حسابی بسوزه.

با این حساب، دور حلق آویز کردن… خودسوزی…

 و خفه‌گی با گاز رو خط بگیرید.


یه بنده خدایی از دوستان، خیلی جالب خودکشی کرده

که در نوع خودش یه ابتکاره.


ایشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد

 توی سوراخای دماغش و با انگشتای

 دیگرش هم دهنشو محکم گرفت

و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد!


فقط بدی کارش این بود

که هیچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو

 از توی دماغش بیرون نکشید…

 چون به هر حال کار کثیفیه.

 حالا خودتون قضاوت کنید.

این خودکشی ترحم کسی رو بر می انگیزه؟


یا اونایی که روی سرشون نایلون می‌کشن

و دور گردنشون روی نایلون رو با طناب می‌بندن

 و یا اونایی که خودشون رو جلوی ماشین میندازن

و له می‌شن… اینا همشون دیوونه‌ان.


خودکشی ایده‌آل خودکشی است

 که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثیرات بد

و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا،

بدون کثافتکاری و… باشه .


ژاپونی‌ها یه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن

 به این صورت که یه سوزن جوالدوز رو برداشته

و از روی سینه فرو می‌کنن توی قلبشون.

 البته این کار یه کم درد داره.

یه جورایی حس می کنید

 که توی سینه تون آب جوش داره قل می‌زنه.

ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره.

 ولی بدیش اینه که حتما می‌میرید.


در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نمیرید.


یه جور خودکشی که بیشتر بین

شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه.

این نوع خودکشی خیلی حال داره…

 چون حداقل گشنه نمیمیری!

 و خوبی مهم ترش اینه که به سر منزل مقصود

 هم نمی‌رسی و معمولا زنده می‌مونی.

 نمونه‌اش اینکه:

یه بنده خدایی که با سی‌تا قرص دیازپام خودکشی کرد

 و دور و بری‌ها به هوای اینکه مرده خاکش کردند

و یارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و دید:

 ای دل غافل… همه جا سیاهه

و یه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه.

زنده بگوری خداییش وحشتناکه….


اول خوب فکراتونو بکنین

 بعد خودتونو بکشید:


یه موضوع مهم توی خودکشی،

پشیمونی دیرهنگامه.

هشتاد و نه درصد کسایی که خودشون رو می‌کشن،

وسط یا آخر کار پشیمون می‌شن

 و این در حالیه که هیچ راهی برای برگشت نیست.

یه یارویی برای خودکشی یه تیکه پارچه رو گلوله می‌کنه

 و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب میده

 بره پایین ولی همون لحظه پشیمون می‌شه

و این درحالیه که داره خفه می‌شه…

یارو می‌دوه بیرون و از شدت

عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه

 پایین و می‌میره…

و جالب اینکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد

نه خفگی!


نکته مهم دیگه اینه که مدت خود کشی نباید

زیاد طولانی باشه:


مثلا فرض کنید در نوع رگ زدن خیلی طول می‌کشه

 تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون

روی زمین و لباساتون رو هم در نظر بگیرید.


یا استفاده از گاز شهری امکان داره

باعث بشه نه تنها خودتون بمیرید

بلکه خونه و بقیه رو هم بفرستید روی هوا !


پس عاقلانه تر رفتار کنید
.


تا حالا به چند نتیجه مهم رسیدیم که سعی کنید

 در خودکشی حتما این نکات را مدنظر قرار دهید:


1-  زمان خودکشی رو درست انتخاب کنید.

(بهترین موقع بعد از ظهر ساعت شش)


2-  مبادا بعد از خودکشی از ریخت و قیافه بیفتید.


3-  بهترین لباستونو تنتون کنید.


4-  حتما یه یادداشت بذارید

و علت خودکشی رو شرح بدید و انگشت هم بزنید.


5-  خواهشا زیاد کثیف کاری نکنید.


6-  موقع خودکشی لبخند بزنید

تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.


7-  لطفا چشاتونو باز نذارید

چون خیلی وحشتناکه.


8-  یه بسته دستمال کاغذی حتما روی میزتون باشه.


9-  اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنید.

(پلیسا ببینن خوب نیست.)


 رد انگشتتونو همه جا بمالید

تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتید.


10-  یه جوری خودکشی کنید

 که دوباره بشه زنده تون کرد.


11-  دلیلتون برای خودکشی

 قانع کننده باشه.


12- برای مسایل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست…

بلانسبت شما.


13-  قبل از خودکشی حتما یه فال حافظ بگیرید.


14-  قبل از خودکشی استفاده از ادکلن

 و دئودرانت و زدن مسواک یادتون نره.


15-  بهتره بعد از مرگ…

 مثلا مرگ…

در حالت دراز کش باشید.


16-  اگه توی دستتون یه گل سرخ باشه

 صحنه خیلی رمانتیکتر و رویایی‌تر به نظر میاد

 و اشک آور تره.


17-  در اتاق رو حتما قفل کنید

 که جریان هیجان انگیزتر باشه.


18-  قبل از خودکشی حتما گریه کنید .

 صورتتون اشک آلود باشه.


19-  خودتونو برای رفتن به جهنم آماده کنید.


حالا جدید ترین و راحت ترین روشهای خودکشی:


برای جنس نرینه:


»استفاده از جوراب«


تخت خواب رو آماده کنید..


تمام تن و سرتونو ببرید زیر پتو .


خیلی آروم نوک انگشتاتونو از زیر پتو بیرون بیارید

و جوراباتونو ببرید زیر پتو .


هیچ راه نفوذی برای هوا نذارید.


یک ساعت بعد…

 شما مردید.


خدا رحمتتون کنه.


برای جنس مادینه:


« سوء استفاده از موش»


تخت خواب رو مرتب کنید.


برید زیر پتو.


اتاق حتما کاملا تاریک و ساکت باشه.


حالا چشماتونو ببندید و فرض کنید

 یه موش خوشگل داره روی تنتون راه میره.


خواهش می‌کنم جیغ نزنید

 و بدون سر و صدا از وحشت زیاد بمیرید.


مرسی


توی جهنم می‌بینمتون

 شیوا

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |
يادت هست

يادت هست گفتم دوستت دارم

و تو گفتي كوچيكي براي دوست داشتن

 من رفتم و بزرگ شدم

ان قدر بزرگ كه يادم رفت

دوستت داشته باشم

........................

چه قدر سخته

 

تو چشاي كسي كه تمام عشقت را ازت دزديد

 

و به جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه داد

 

زل بزني و به جاي اين كه لبريز از كينه و نفرت شي

 

حس كني كه هنوزم دوسش داري


چه قدر سخته دلت بخواد

 

 سرتو باز به ديواري تكيه بدي

 

 كه يه بار زير اوار غرورش همه ي وجودت له شده


چه قدر سخته تو خيالت ساعت ها باهش حرف بزني

 

 اما وقتي ديديش هيچي به جز سلام نتوني بگي


چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه

 

دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه

 

 اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري


چه قدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

 

 و هزار بار تو خودت بشكني

 

 و اون وقت اروم زير لب بگي

 


گل من باغچه ي نو مبارك

..............................

يك داستان كوتاه

در تعطيلات كريسمس،در يك بعد از ظهر سرد زمستاني،

پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود.

او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند.

زن جواني از آنجا مي‌گذشت.

همين كه چشمش به پسرك افتاد،

آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند.

دست كودك را گرفت وداخل مغازه برد

و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد...

بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

حالا به خانه برگرد.

انشاا...كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.

پسرك سرش را بالا آورد،

نگاهي به او كرد...

پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟؟؟

زن جوان لبخندي زد و گفت:

 نه پسرم.

من فقط يكي از بندگان او هستم.


پسرك گفت:

مطمئن بودم با او نسبتي داريد

............................

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 12:14 بعد از ظهر |
يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
الو
... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..
 
مثل اينکه صداي يه فرشتس .
 
بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟
 
باهاش قرار داشتم..
 
 
قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .
 
کودک متعجب پرسيد:
 
 مگه تو خدايي ؟
 
من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم
 .

صداي بغض آلودش آهسته گفت
 
 يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .
 
بعد از مکثي نه چندان طولاني
 
:نه خدا خيلي دوستت داره.
 
مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود
 
 با فشار بغض شکست
 
وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت
 
:اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .
 
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند
 
 بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
 
 بلند بلند گريه کرد وگفت:
 
خدا جون خداي مهربون،
 
خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا
 
نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
چرا ؟
 
اين مخالف تقديره .
 
چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
 
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم
 
 قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .
 
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟
 
نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
 
مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم
 
 با تو دوستم .
 
مگه ما باهم دوست نيستيم؟
 
پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟
 
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
 
مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:
 
آدم ،محبوب ترين مخلوق من..
 
 چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...
 
کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب
 
 من رو از خودم طلب ميکردند
 
 تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم
 
ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .
 
دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني
 
وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،
 
درحالي که لبخندبرلب داشت
 
در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
 
 
|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:38 بعد از ظهر |
نشد یه قصری بسازم
 
 
 
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم

عجب چشای روشنی

باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه

من کجا و دیوونگی

چه جوری به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بار برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون

دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه

به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد بشه

از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه

که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار

نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه

نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد بره

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما
...............
When God created woman
he was working late on the 6th day
وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.
An angel came by and said:
 “Why spend so much time on that one?”
یکی از فرشتگان نزد خدا آمد
و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟
And the Lord answered:
خداوند فرمود:

“Have you seen all the specifications
 I have to meet to shape her?”
آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم
 در او  بکار ببرم  اطلاع دارید؟
She must be washable,
 but not made of plastic,
have more than 200 moving parts
which all must be replaceable
 and she must function on all kinds of food,
she must be able to embrace several
 kids at the same time,
give a hug that can heal anything
 from a bruised knee to a broken heart
and she must do all this with only two hands”.
او باید قابل شستشو باشد،
 اما نه از جنس پلاستیک،
با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی.
 او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد،
 او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد،
 آغوشش را برای التیام بخشیدن
 به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته
 تا یک قلب شکسته بگشاید.
او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد.
The angel was impressed.
فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.
“Just two hands....impossible!“
”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“
And this is the standard model?!
و آیا این یک مدل استاندارد است؟
“Too much work for one day....
wait until tomorrow and then complete her“.
”اینهمه کار برای یک روز ...
تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”
I will not”, said the Lord. “
I am so close to complete this creation,
 which will be the favourite of my heart”.
خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد
و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است،
 کامل خواهم کرد.
“She cures herself when sick
and she can work 18 hours a day”.
وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند.
او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.
The angel came nearer and touched the woman.
فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.
“But you have made her so soft, Lord”

”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“

“She is soft", said the Lord,
“But I have also made her strong.
You can’t imagine
what she can endure and overcome.“
خداوند فرمود: بله او لطیف است،
 اما او را قوی نیز ساخته ام.
نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را
 می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود.
“Can she think?" the angel asked. 
فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟
The Lord answered:
“Not only can she think,
she can reason and negotiate.”
خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند،
 بلکه می تواند استدلال و بحث کند.
The angel touched the womans cheek....
فرشته گونه های زن را لمس کرد.
“Lord, it seems this creation is leaking!
You have put too many burdens on her.” 
” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند!
 شما  مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.“
“She is not leaking....
it’s a tear” the lord
 corrected the angel
”او چکه نمی کند.... این اشک است“
 خداوند گفته فرشته را اصلاح کرد.
“What’s it for?" asked the angel.
فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“
And the Lord said:
“Tears are her way of expressing grief,
 her doubts,  her love,
 her loneliness, her suffering and her pride.”
و خداوند فرمود:
”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش،
 عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“
This made a big impression on the angel;
“Lord, you are genius.
You thought of everything.
 The woman is indeed marvellous!”
این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد
 و گفت ”خدایا تو نابغه ای.
 تو فکر همه چیز را کرده ای.
 زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“
Indeed she is!
Woman has strengths that amazes man.
 She can handle trouble and carry heavy burdens.
آری او واقعاًشگفت انگیز است!
 زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند.
او مشکلات را پشت سر می گذارد
 و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد.
 She holds happiness, love and opinions.
She smiles when feeling like screaming.
او شادی، عشق و  اندیشه را با هم دارد.
او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد.
She sings when she feels like crying,
 crys when she is happy
 and laughs when she is afraid.
او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد،
 وقتی که خوشحال است گریه می کند
 و وقتی که ترسیده است  می خندد.
She fights for what she belives in.
Stand up against injustice.
او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد.
She doesn't take no for an answer,
when she can see a better solution.
 She gives herself so her family can thrive.
She takes her friend to the doctor if she is afraid.
وقتی که راه حل بهتری بیابد،
برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند.
او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند.
 او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد.
Her love is unconditional.
عشق او مطلق و بدون قید و شرط است.
She cries when her kids are victorious.
 She is happy when her friends do well.
She is glad when she hears of a birth or a wedding.
وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند. 
و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود.
او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.
Her heart is broken when a next of kin or friend dies.
وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.
But she finds the strength to get on with life.
ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.
She knows that a kiss and a hug can heal a broken heart.
او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد.
There is only one thing wrong with her
او فقط یک اشکال دارد.
She forgets what she is
worth...
فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...
 
|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:17 بعد از ظهر |
آرزو دارم

آرزو دارم شبي عاشق شوي.

 

 آرزو دارم بفهمي درد را.

 

 تلخي برخوردهاي سرد را.

 

 مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

 

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

......................

گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم

 

منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم

 

ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم

 

 تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم

.................

شيطان عاشق خدا بود ...

مي خواست تنها عاشقش باشد...

فرياد زد ...

 خدا نفهميد ! . . .

 خدا بزرگ بود ...

مي خواست عاشقي کند ...

 آدم را آفريد! . . .

سالها پيش آدم خدا را از ياد برد

نازنينا ما به پاي تو جواني داده ايم

 ******

 ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا 

***********

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:21 بعد از ظهر |
می گفت خیلی دوسش داره

می گفت خیلی دوسش داره ، شب تا صبح ، صبح تا شب

 بهش فکر می کرد ، ذهنشو خالی کرده

که فقط همونو توی ذهنش بشونه ،

می خواست هیچ فکر مزاحم دیگه ای

 مانع از فکر کردن به اون نشه ،  

 روزهای قشنگی رو با هم گذروندن ،

 با هم رفتن ، گفتن ، خندیدن

 تا یه روز دعوا شد ، قهر شد ...

 چند روز و چند ماه توی خونه نشست

و غصه خورد به همه می گفت "

 اشتباه کردم ، اون لیاقت عشقمو نداشته ،

انتخابم اشتباه بوده ،

 دفعه دیگه بیشتر حواسمو جمع می کنم "

دفعه دیگه بیشتر حواسشو جمع کرد ،

 یکی دیگرو انتخاب کرد ، باز عاشق شد ،

 باز خندید اما باز ... باز یه روز دعوا شد ، قهر کرد ...

 باز غصه خورد ، این بار بیشتر از دفعه پیش ...

و باز عزمشو جزم کرد که دوباره انتخاب کنه ،

 به قول خودش  یه انتخاب درست و عاقلانه ...

باز عاشق شد ، باز خندید اما ... کاش یکی پیدا می شد

 و بهش می گفت  " کسی که بلد نیست ببخشه ،

هیچ وقتم یاد نمی گیره عاشق باشه،

حالا هر چقدرم حواسشو جمع کنه !! "

از عشق های زمینی بسان عشقهای آسمانی متوقع نباشید ،

 راستش را بخواهید تمام  صفحاتش زیبا نیست

 اما شما یاد بگیرید بخشهای زیبایش را بیشتر بخوانید ....

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 8:35 بعد از ظهر |
عشق

عشق يعني پاك ماندن در فساد

 

آب ماندن در دماي انجماد

 

 در حقيقت عشق يعني سادگي

 

در كمال برتري افتادگي

 

.............................

 

 پشت سرت را نگاه كن !

 

در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي ؟!

 

 چند دل بدست آوردي ؟!

 

اشك چند چشم را در آوردي ؟!

 

 بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟!

 

چند تا روح را آزردي ؟!

 

 چند روح را به پرواز در آوردي ؟!

 

در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟!

 

ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟!

 

 کدام نابساماني را سامان دادي ؟!

 

چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟!

 

کدام بيچاره را چاره نمودي ؟!

 

 کدام روح آشفته را آرامش بخشيد؟!

 

.......................

 

 نقاشي تو را مي کشم ولي به جاي رنگ قرمز

 

 به قلب فلزي ات ضد زنگ مي زنم !

 

 تا از آسيب اشک هايم در امان باشد

 

........................................

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 6:11 بعد از ظهر |
دوست دارم

گفت بنويس

 

گفتم با چه بنويسم قلم ندارم

 

 گفت با استخوانت بنويس

 

 گفتم مركب ندارم با چه بنويسم

 

 گفت با خونت بنويس

 

 گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم

 

گفت بر روي قلبت بنويس

 

گفتم چه بنويسم گفت بنويس

 

 دوست دارم.

**********

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار

 

 کسي رو که خيلي دوست داره.

 

.وقتي نااميد شدي

 

به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

 

 وقتي پر از سکوت شدي

 

 به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

 

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه

 

 به ياد بيار کسي رو که

 

 توي دلت يه کلبه ساخته.

 

 وقتي چشمات تهي از تصويرم شد

 

 به ياد بيار کسي رو که

 

 حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.

 

 وقتي به انگشتات نگاه کردي

 

 به ياد بيار کسي رو که

 

دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.

 

 وقتي شونه هات خسته شد

 

 به ياد بيار کسي رو که

 

 هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |
شايد تو خاموشم کني

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

 

 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

 

 آه باران من سراپاي وجودم آتش است

 

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

 

 

هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده

 

 حتی اگر کسی به تو دروغ گفته باشه

 

 بازم بهش فرصت بده

 

 چون روزی فرا می رسه

 

 که خودت محتاج فرصت دادن دیگران می شی

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |
دريا
 
باز هم امدي تو بر سر راهم
 
اي عشق ميكني دوباره كمراهم
 
دردا من جواني را به سر كردم
 
تنها از ديار خود سفر كردم
 
ديري است قلب من از عاشقي سير است
 
خسته از صداي زنجير است
 
دريا اولين عشق مرا بردي
 
دنيا دمدم مرا تو ازردي
 
دريا سرنوشتم را به ياد اور
 
دنيا سركذشتم را مكن باور
 
من غريبي قصه بردازم
 
جون غريقي غرق در رازم
 
كم شدم در غربت دريا
 
بينشان و بي هم اوازم
 
ميروم شبها به ساحل ها
 
تا بيابم خلوت دل را
 
روي موج خسته ي دريا
 
مينويسم اوج غم ها را
 
دريا اولين عشق مرا بردي
 
دنيا دمدم مرا تو ازردي
 
دريا سرنوشتم را به ياد اور
 
دنيا سركذشتم را مكن باور
|+| نوشته شده توسط شیوا در دهم بهمن 1386 و ساعت 9:19 قبل از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

- - ryan.jackpot-web.com/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/Soil Work - Distortion Sleep.mp3
Found at bee mp3 search engine