تقدیم به تو گمشده ترین گمگشته من...

به این فکر میکنم که زیادی به عقل
و منطقم اعتماد میکنم.....
نیاز دارم به یه سری اعتقادات
هر چند خرافات باشه......
اینا شالوده ی پلکانیه که پله ی اخرش
یه وجود بی همتاست....
زیادی جلو رفتمو اعتقاداتمو از دست دادم.....
حالا دارم اصل کاریو هم از دست میدم.....
دستمو به کجا بگیرم
که از دره ی بی ایمانی پرت نشم؟؟
به اعتقادات نداشته یا سستم؟؟؟
از اماما بخوام!!؟؟
قران بخونم؟؟
برم مشهد یا................
دیگه دارم به خودم هم بی اعتقاد میشم.....
کیم؟؟اصلا هستم؟؟یا اینم یه بازیه ......
خدا جونم تو یه کاری کن
بهم نشون بده چی به چیه..........
میدونی مشکل چیه شیوا؟
زیادی از پشت پرده ی نمایشی
که توشی خبر دار شدی.....
این باعث میشه نقش از پیش تعیین شد
تو خوب ایفا نکنی.......
و اینم یعنی خطر......اوه اوه......
واسه اولین نت وحشتناک شد
هر چی خدا بخواد میشه
نه این نه اون همون میشه


دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري
چندماهه به آرژانتين منتقل شد
پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران
مضمون
کشاورز چینی اسب پیری داشت
که از آن در کشت وکار مزرعه اش استفاده
می کرد . یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد .
همسایه ها در خانه او جمع شدند
و به خاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند .
کشاورز به آنها گفت : شاید این بدشانسی بوده
شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک
گله اسب وحشی برگشت.
این بار مردم دهکده به او به خاطر
خوش شانسیش تبریک گفتند .
کشاورز به آنها گفت : شاید این بدشانسی بوده
شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.
فردای آنروز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسبها بود
از پشت یکی از اسبها افتاد و پایش شکست .
این بار وقتی همسایه ها برای
عیادت پسر کشاورز آمدند
و به او گفتند چه آدم بدشانسی هستی؟
کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی بوده
شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند
و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند
به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود .
این بار مردم با خود گفتند :
شاید این بدشانسی بوده
شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند . ![]()

هیچ دفتر خاطره ای دو بار نوشته نمی شود
اما اگر قرارباشد تا دفتر خاطره ام را از نو بنویسم
این بار می دانم چگونه بنویسم.
اما افسوس گه هیچ دفتر خاطره ای دو بار نوشته نمی شود"
تامی کوچولوبه تازگی صاحب یه برادر شده بود
و مدام به پدرومادرش اصرار می کرد
اونو با برادر کوچکش تنها بزارن.
پدر مادرش می ترسیدن تامی هم مثل بیشتر
بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کنه
و به اون آسیب برسونه واسه همین بهش اجازه نمی دادن
که با نوزاد تنها بمونه.
اما تو رفتار تامی هیچ نشونه ای از حسادت دیده نمی شد.
اون با نوزاد مهربون بود واصرارش برای تنها موندن
با نوزاد روز به روز بیشتر می شد.
بالا خره پدر و مادرش این اجازه رو به تامی دادن.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت
و درو پشت سرش بست.
به طرف داداش کوچولوش رفت
و صورتشو روی صورت اون گذاشت
و یواش گفت : داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟
من کم کم داره یادم میره.


هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند که اسرار معلوم نشد
۷۲ سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلومم نشد






