تبليغاتX
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

shiva0o0

شیوا

shiva0o0

http://shiva0o0.blogfa.com

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

سلام
ممنون از این که به وبلاگ خودتون سر زدین
امیدوارم که خوشتون بیاد
البته یه چیز یادم رفت بگم که اگه نظر ندین ناراحت می شم
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور.زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.
سریع ترین راه دریافت عشق ،بخشیدن آن به دیگران است.
سریع ترین راه از دست دادن آن، محکم نگه داشتن آن است.
شیوا, الهه مرگ و نابودی

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت
شیوا, الهه مرگ و نابودی
به نام او ...

 

 

تقدیم به تو گمشده ترین گمگشته من...

 
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
 
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
 
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
 
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
 
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
 
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
 
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
 
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
 
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
 
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در پنجم تیر 1385 و ساعت 3:44 بعد از ظهر |
کمک.....

به این فکر میکنم که زیادی به عقل

 و منطقم اعتماد میکنم.....

نیاز دارم به یه سری اعتقادات

 هر چند خرافات باشه......

اینا شالوده ی پلکانیه که پله ی اخرش

 یه وجود بی همتاست....

زیادی جلو رفتمو اعتقاداتمو از دست دادم.....

حالا دارم اصل کاریو هم از دست میدم.....

دستمو به کجا بگیرم

 که از دره ی بی ایمانی پرت نشم؟؟

به اعتقادات نداشته یا سستم؟؟؟

از اماما بخوام!!؟؟

قران بخونم؟؟

برم مشهد یا................   

دیگه دارم به خودم هم بی اعتقاد میشم.....

کیم؟؟اصلا هستم؟؟یا اینم یه بازیه ......

خدا جونم تو یه کاری کن

بهم نشون بده چی به چیه..........

میدونی مشکل چیه شیوا؟

زیادی از پشت  پرده ی نمایشی

 که توشی خبر دار شدی.....

این باعث میشه نقش از پیش تعیین شد

تو خوب ایفا نکنی.......

و اینم یعنی خطر......اوه اوه......

واسه اولین نت وحشتناک شد

هر چی خدا بخواد میشه

 نه این نه اون همون میشه

|+| نوشته شده توسط شیوا در چهارم تیر 1385 و ساعت 10:0 بعد از ظهر |
بوی دماغ سوخته میاد

دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري

 

 چندماهه به آرژانتين منتقل شد

 

 پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت

 

 مي کند به اين مضمون 

   لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه

 

 ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده
 
 
 بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه
 
 
 من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش
 
 
وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
 

  باعشق : روبرت


 

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران

 

 ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر،
 
 
پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند
 
 
 وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت،
 
  
 نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با
 
 
يادداشتي برايش پست مي کند، به اين  مضمون
 
 
روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه
 
 
 تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان
 
 
عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان
 
|+| نوشته شده توسط شیوا در چهارم تیر 1385 و ساعت 3:44 بعد از ظهر |
خدا شانس بده

کشاورز چینی اسب پیری داشت

 که از آن در کشت وکار مزرعه اش استفاده

 

 می کرد . یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد .

 

همسایه ها در خانه او جمع شدند

 

 و به خاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند .

 

کشاورز به آنها گفت : شاید این بدشانسی بوده

 

 شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.

 

یک هفته بعد اسب کشاورز با یک

گله اسب وحشی برگشت.

 

 این بار مردم دهکده به او به خاطر

 خوش شانسیش تبریک گفتند .

 

کشاورز به آنها گفت : شاید این بدشانسی بوده

 

 شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.

 

فردای آنروز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسبها بود

 

از پشت یکی از اسبها افتاد و پایش شکست .

 

این بار وقتی همسایه ها برای

 عیادت پسر کشاورز آمدند

 

 و به او گفتند چه آدم بدشانسی هستی؟

 

کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی بوده

 

 شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.

 

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند

 

 و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند

 

 به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود .

 

این بار مردم با خود گفتند :

 

 شاید این بدشانسی بوده

 

 شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند . 

|+| نوشته شده توسط شیوا در چهارم تیر 1385 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |
ای کاش...........

 

هیچ دفتر خاطره ای دو بار نوشته نمی شود

 

 اما اگر قرارباشد تا دفتر خاطره ام را از نو بنویسم

 

این بار می دانم چگونه بنویسم.

اما افسوس گه هیچ دفتر خاطره ای دو بار نوشته نمی شود"

|+| نوشته شده توسط شیوا در سوم تیر 1385 و ساعت 8:19 بعد از ظهر |
عشق بدون قید و شرط (نظر یادتون نره)

تامی کوچولوبه تازگی صاحب یه برادر شده بود

 

 و مدام به پدرومادرش اصرار می کرد

 

 اونو با برادر کوچکش تنها بزارن.

 

پدر مادرش می ترسیدن تامی هم مثل بیشتر

 

 بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کنه

 

 و به اون آسیب برسونه واسه همین بهش اجازه نمی دادن

 

 که با نوزاد تنها بمونه.

 

اما تو رفتار تامی هیچ نشونه ای از حسادت دیده نمی شد.

 

اون با نوزاد مهربون بود واصرارش برای تنها موندن

 

 با نوزاد روز به روز بیشتر می شد.

 

بالا خره پدر و مادرش این اجازه رو به تامی دادن.

 

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت

 

 و درو پشت سرش بست.

 

 به طرف داداش کوچولوش رفت

 

 و صورتشو روی صورت اون گذاشت

 

و یواش گفت : داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟

 

 من کم کم داره یادم میره.

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در سوم تیر 1385 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |
$.و این منم.$ منتظر مطلب جدید باشید با عنوان عشق بدون قیدوشرط

   هرگز دل من ز علم محروم نشد    

کم ماند که اسرار معلوم نشد

    ۷۲ سال فکر کردم شب و روز    

 معلومم شد که هیچ معلومم نشد

                       

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در یکم تیر 1385 و ساعت 5:13 بعد از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

- - ryan.jackpot-web.com/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/Soil Work - Distortion Sleep.mp3
Found at bee mp3 search engine