تبليغاتX
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

shiva0o0

شیوا

shiva0o0

http://shiva0o0.blogfa.com

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

سلام
ممنون از این که به وبلاگ خودتون سر زدین
امیدوارم که خوشتون بیاد
البته یه چیز یادم رفت بگم که اگه نظر ندین ناراحت می شم
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور.زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.
سریع ترین راه دریافت عشق ،بخشیدن آن به دیگران است.
سریع ترین راه از دست دادن آن، محکم نگه داشتن آن است.
شیوا, الهه مرگ و نابودی

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت
شیوا, الهه مرگ و نابودی
آموخته ام

آموخته ام
آموخته ام... كه زندگي دشوار است،

اما من از او سخت ترم
. آموخته ام...

 كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم،

بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم


آموخته ام...

 كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند،

 اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد

 كه در حال .بالا رفتن از كوه هستيم
آموخته ام... كه فرصتها هيچ گاه از بين نميروند،

 بلكه شخص ديگري فرصت از دست رفته

ما را تصاحب خواهد كرد


.آموخته ام...

كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست

 تا زماني كه عاشق بشويم


.آموخته ام...

 كه لبخند ارزانترين راهي است

 كه ميتوان توسط آن نگاه را وسعت داد


.آموخته ام...

كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم،

اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم.

|+| نوشته شده توسط شیوا در دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:9 بعد از ظهر |
هدیه
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست

 و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ،

 پس بی نظیر باش .

The person that you are ,

 is gods gift to you ,

 and the one you will be is your gift to god

, so be perfect and excellent .

وقتی به چیزی که آرزوت بود رسیدی ،

 تازه میفهمی که آرزوش بهتر از داشتنش .

When you reach to your wish ,

you understand that wishing some thing

 is better than having that .

بعضی از آدما مثل کوه می مونن ،

 هر چی بهشون نزدیک تر بشی ،

بیشتر به عظمت و بزرگی شون پی می بری .

Some people are like moan thins ,

 when you get closer to them ,

you find out their authority more .

همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ،

پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ،

 چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته .

think about living in a glass world ,

 so trying not throw stone to anyone ,

 because the first thing that will be broken is your world .

زندگی مثل یه جاده است ،

من و تو مسافراشیم ،

 قدر لحظه ها رو بدونیم ،

 ممکنه فردا نباشیم .

life is a road and you are its passengers so ,

 be careful about the value of your times ,

 maybe you wont be in the road tomorrow

با تشکر از شما

|+| نوشته شده توسط شیوا در دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |
حکایت عشق من ...............
رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم!
بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم!
 ياد من نبودي اما.من به ياد تو شکستم!
 غير تو که دوري از من.دل به هيچ کسي نبستم!
 هم ترانه ياد من باش!
 بي بهانه ياد من باش!
 وقت بيداري مهتاب. عاشقانه ياد من باش!
 اگه باشي با نگاهت.ميشه از حادثه رد شد!
 ميشه تو آتيش عشقت.گر گرفتن بلد شد!
 اگه دوري.اگه نيستي.نفس فرياد من باش!
 تا ابد تا ته دنيا.تا هميشه ياد من باش...
 
وقتی با تمام وجود عاشق هستی
 اما باید از همه این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری
چون فقط فقط به فکر او هستی.
 به فکر اینکه او مال تو نمی شود ...
هیچ وقت...
به خدا خیلی سخت است نگاهت را برای همیشه از او بِدزدی
 چون او را دیگر نمی توانی ببینی.
آره واقعاً حقیقت دارد که وقتی عاشق شدی نباید او بداند .
خیلی سخت است آنقدر سخت .
 چشمهایت هم دیگه یاریت نمی کند.
 من هم یکی از همان آدمها هستم دیگه طاقتم تمام شده .
 چند روز  چندساعت چندسال عاشق بمانم .
تا کی . هیچ جوری از این موضوع رها نمی شوم.
اشتباه من این بود که عاشق شدم.
آنهم عاشق او ... اما مگه من خودم را عاشق کردم.
 چرا خدایی که مرا عاشق کرد به فکر این نبود
که یک روزی مثل الان این حق را دارم
 که با همه وجود فریادبزنم:
 بابا پس تکلیف این همه علاقه چی می شود.
 جزاین است که مثل هر بار
به جای شکایت خودم را به دروغ دلداری بدهم.
 جزاین است که
 خنده های مصنوعی تحویل اطرافیانم می دهم.
 مثل همیشه برای جدایی نگاه سردم را به زمین خدا می دوزم
وحالا در تنهایی خودم این حق را پیدا کردم با تمام وجود گریه کنم.
ولی دیگه چه فایده وقتی
 هیچ وقت نتوانستم به او بگویم : پس حق من چی ؟
من از این گریه های یواشکی خسته شدم.
چرا نباید بدانم چی به سر دلم آمده.
 مثل همیشه دلم به چشمام وچشمام به فکرم ...
 همه به همه دستور می دهند بهناز صبور باش گریه نکن.
این وسط فقط روحم است که دیگر جانی ندارد.
 من شرمنده چشمام هستم .
شرمنده دلی هستم که هر بار از طرف او شکسته شده.
 من چی دارم که از خودم دفاع کنم.
 جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم.
یعنی ارزش و عدالت عشق آنقدر کم است....
فقط سکوت
 
زمانی  عاشقی ومی توانی اِدعا کنی
که عشقت واقعی است که رهایش کنی
ودر قفس را باز کنی وبگذاری پرنده قشنگت پرواز کند.
 
با خود عهد بَستم فراموشت کنم .
نفس هایم را در سینه حبس کردم.
پرده ای سیاه به یادت آویختم.
 زندگی را فراموش کردم.
 خاطراتت را ناباورانه به دور ریختم. ...
اما نشد...
باور کن نشد فراموشت کنم.
 
|+| نوشته شده توسط شیوا در هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:46 بعد از ظهر |
حکایت ...............
صف
باران بدجوری به صورتش می خورد.
سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.
صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت
 و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.
 
جمعیتی که توی اتوبوس بودند
 کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت
و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.
صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس
 به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید
 اما این بار مرد نفر اول صف بود...
 
 
*******************************************
نجات
با افکارش ورمی رود.
 با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.
رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند
 و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.
سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار
 به امید پاسخی می فشارد
.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.
فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟
«اشهد ان ...»
ناگهان همه جا روشن می شود.
نور تند خورشید چشمش را می زند.
کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.
کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»
 
*******************************************
قرض
همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های
زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان
 در هم پیچیده بود.
چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.
- رضا با توام!چت شده؟
نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟
هی مرد با توام!
دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد
و روی نامه چکید.
آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و
 بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:
«رضا سلام!بی مقدمه بگم،
 من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.
ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.
ما از هم جدا شدیم،
طلاق غیابی.
این واسه هردومون بهتره
و واسه بچه مون.
 
*****************************************
طلا...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم.
 ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور.
 مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد.
 اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم.
 انتخاب کردن کار سختی بود.
همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،
از همه زیباتر بود...
 
****************************************
 
مادربزرگ
مادر بزرگ بی قرار بود.
آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.
فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.
مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.
مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.
او میخواست پیش ما بماند.
ساعت از نیمه شب گذشته بود
که مادربزرگ به اتاقش رفت.
فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.
او همیشه کنار ماست...
 
********************************************

منتظر

بیست سال قبل بود.
استکان چای رو گذاشتم جلوش.
نمی دونستم چطوری بهش بگم.
سه سال بود ازدواج کرده بودیم.
اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.
دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد
مثل یخ ،بدون قند سر کشید.
همه کارهاش سرد بود ،
حتی چای خوردنش.
می خواستم بعد از شام بهش بگم
 اما بیرون رفت.
فکر کردم زود برمی گرده.
ولی ازش خبری نشد.
به هیچ کس چیزی نگفتم.
می گفتم برمی گرده ،
اما امشب عروسی پسرمونه و
اون هنوز برنگشته...
 

***********************

 
جای خالی
خیلی چاق بود.
پای تخته که می رفت ،
 کلاس پر می شد از نجوا.
تخته را که پاک می کرد ،
بچه ها ریسه می رفتند
و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد.
غلغله بود.
یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.
معلم برگشت.
چشمانش پر از اشک بود.
آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.
لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید
 و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
 

***********************

دست تقدیر
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.
باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت
گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.
عکس محمد بود ،
خواستگار قبلی اش.
همان که برای خوشبختی او حاضر بود
 با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند
 و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.
دستش را روی قلبش گذاشت.
خیلی تند می تپید.
گریه امانش نداد...
 

***********************

 
فرصتی برای جبران
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:
«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.
دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.
مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!
اما دیگه دیره...
میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه،
 بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.
آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید!به خاطر من زنده بمون!
می خوام همه چی رو از نو بسازم.
بهم یه فرصت دیگه بده.»
و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...
بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...
دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
 

***********************

اون وقتي که فکر مي کني توي7 تا آسمون،


يه نفر رو نداري که به حرف دلت گوش کنه


يه نفر هست که واسه ديدنت ثانيه شماري ميکنه


                                       **********


           عاشـــق ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم


                           و پارو زنان سوي تـــو فرستادم


                          وقتي به ساحــــل نگاه تو رسيد


                    چشمانت را بستي و قايقم غـــرق شد


                                         **********


                       هيـــچ وقـــت به ايـــن فکـــر نکـــردم

 

                       که مي تـــونم با يـــکي زنـــدگي کنـــم


                                   بلکـــه به ايـــن فکـــر کـــردم

 

                                    که هــيـــچ وقـــت بــدون تــو

 

                                      نمــي تــونم زنـدگي کـنم


                                                 **********
            از خـــدا نـخــواه در دنيــا يــه نفر رو راشــته باشــي


                بلکـــه بخـــواه هـــمه دنيـــاي يـــه نفـــر باشـــي

 

  شاد و بهروان باشید

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:42 بعد از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

- - ryan.jackpot-web.com/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/Soil Work - Distortion Sleep.mp3
Found at bee mp3 search engine