
روزگار به من آموخت که به هیچکس دل نبندم
چون این روزگار روزگار پیچیده
تا میای عاشق بشی
و معنی عشق را پیدا کنی
سری گم میشی و به دست فراموشی سپرده میشی
پس سعی کن وقتی عاشق شی
که بدونی عاشقتن
عشق یه ترفه سرانجامش یا مرگ یا جدائی


خیلی دوست دارم از دلم بنویسم
اما همیشه سنگ صبور دیگران بودم....
عادت کردم گوش کنم مهربون باشم.....
اما دارم میبرم...
شاید .....
بازم نمیگم....
اما خدایا هر چی که شد از الان منو ببخش
...........

كاش همان كودكي بوديم
كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند
اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم
كسي نمي فهمد و دل خوش كرده ايم
كه سكوت كرده ايم
سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين...
بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم
از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم
همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ..............
هيچ كس نمي فهمد.
.............................
احساس قشتكه كه بدوني يكي دوستت داره
احساس قشنكه كه بدوني يكي دلش برات تنك شده
اما قشنك ترين احساس وقتيكه كه بدوني
هركز فراموشتت نميكنه
...............
دیروز در دادگاه دلم/
مغز من قاضی بود/
متهم قلبم بود/
جرم من عشقم بود/
عشق من یاد تو بود/
حق من اعدام بود
.....................
کاش بچه بودم
از همه چیز رها بودم
هیچ غمی . غصه ای
پیش همه عزیز بودم
.............

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت "
. مي ايد ، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ."
گنجشك گفت "
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
شب شکست و دل من نیز چنین
ابر بارید و چشم من نیز چنین
ماه زیبا از شبم رفت و عشق من نیز چنین
پاییز آمد و خنجر به دل سبزی بستان زد
و غم فرغت ز تو نیز چنین
این چنین می گذرد بعد تو امروز و هر روز دگر نیز چنین
این چنین رفتی و من بعد تو ماندم و می گذرد عمر من نیز چنین
این چنین سایه فکندی
و برفتی و دلم سوخت و باقی پیکرم نیز چنین
این چنین آمدن و رفتن تو بهر چه بود
آنچنان پر بگشا که انگار نبودی از ازل نیز چنین
این چنین ناله و اشک و ماتم تا بی کی ای خدا
مرحمی که نهادی بر دل مجنون بر دل من بگذار نیز چنین
این چنین خسته ،
کمر شکسته،
دل شکسته
هیچ کسی را نیست
آگاه از حال من ،
تو بیا و مرحمتی کن به بزرگی
خدایی خود نیز چنین
...........................ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين
نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم
وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از
سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارمیان ماهيچ ؛
ولي بگو به چه بهانه می روی
........................
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رسد پیش
........................






