عشق يعني ترس از دست دادن تو
و من از دستت دادم
شاید من تو رو از اول نداشتم
و فقط خودم رو قول میزدم
اما از دسستت دادم$
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من عاشقش بودم
ولی اون نبود
من هنوز دلتنگشم
ولی اون نیست
من تا ابد دوسش دارم
ولی میدونم که اون هیچ وقت دوسم نداشت
من هنوم هر شب خوابشو میبینم
ولی میدونم اون حتی حاضر نیست توی خواب منو ببینه

آهای مردم دنيا آهای مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست
......................
زندگی تنها قهقهه و شادی نيست
زندگی اشتياق و اراده است.
بزرگی در داشتن مقام نيست
بزرگان کسانی هستند که مقامی را نمی پذيرند.
جهنم در عذاب بودن نيست
جهنم داشتن قلبی چون سنگ است.
زيبايی به صورت نيست
زيبايی واقعی در روشنايی دل است
....................
هفت بار روح خود را به تحقير و مسخره گرفتم:
بار اول آن هنگام که ديدم
برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند
بار دوم هنگامی که ديدم
پيش لنگ ها لنگ لنگان راه می رود
بار سوم آن هنگام که
بين سهل و دشوار مخير شد و سهل را برگزيد
بار چهارم آن هنگام که گناهی مرتکب شد
و برای تسليت و تسکين خويش گفت : ديگران نيز
مرتکب گناه می شوند
بار پنجم آنچه را که برايش پيش آمده بود
حمل بر ناتوانی خويش کرد اما صبر بر آن پيش آمد را
به توانايی خويش نسبت داد
بار ششم آن هنگام که چهره ای زشت را تحقير کرد
حال آنکه آن چهره زشت به تحقيق نقابی از
نقابهای خودش بود
و هفتمين بار وقتی که زبانم
به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضيلتی انگاشت.
.....................

اسمت رو گذاشتم گل
ترسیدم پژمرده بشی .
گذاشتم خورشید
ترسیدم غروب کنی .
گذاشتم جونم
که اگه خدایی نکرده رفتی
منم برم .

تنهايی را دوست دارم
زيرا بی وفا نيست ...
تنهايی را دوست دارم
زيرا عشق دروغی در آن نيست ...
تنهايی را دوست دارم
زيرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم
زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايی هايم
در انتظار خواهم گريست
و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

دوست دارم که.....
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ...
تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد...
تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...
که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ...
پاهاتم دراز کردي ...
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ...
با پاهات محکم منو گرفتي ...
دو تا دستتم دورم حلقه کردي ...
بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره!
بعد چشماتو ميبندي ...
بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟
ميگي آره! بعد شروع ميکني
آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ...
يه عالمه قصة طولاني و بلند
که هيچ وقت تموم نميشن ...
ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ...
رگ خودمو ... مچ دست چپمو ...
يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟
ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ...
تو چشماتو بستي ...
نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ...
نميبيني که سريع مي برم ...
نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ...
نميبيني که دستم ميسوزه
و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني
و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي..
من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ...
خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ...
قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ...
حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ...
تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ...
محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ...
ميبيني نامنظم نفس ميکشم ...
تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت!
ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني
سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ...
چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ...
از تنهايي مردن ... از خون ديدن ...
وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ...
مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ...
من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها !
بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ...
گريه نکن ديگه خب؟
دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ...
نشکنش خب...؟







