دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت
شیوا, الهه مرگ و نابودی
دريا

باز هم امدي تو بر سر راهم
اي عشق ميكني دوباره كمراهم
دردا من جواني را به سر كردم
تنها از ديار خود سفر كردم
ديري است قلب من از عاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دمدم مرا تو ازردي
دريا سرنوشتم را به ياد اور
دنيا سركذشتم را مكن باور
من غريبي قصه بردازم
جون غريقي غرق در رازم
كم شدم در غربت دريا
بينشان و بي هم اوازم
ميروم شبها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مينويسم اوج غم ها را
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دمدم مرا تو ازردي
دريا سرنوشتم را به ياد اور
دنيا سركذشتم را مكن باور
|+| نوشته شده توسط شیوا در دهم بهمن 1386 و ساعت 9:19 قبل از ظهر |
صبرِ ایوب را کم دارم

آنكه مست آمدو دستي به دل ما زد و رفت
،در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد،
تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت

قول دادهاَم،
|+| نوشته شده توسط شیوا در دهم بهمن 1386 و ساعت 9:9 قبل از ظهر |
انتظار

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش راداد
گفتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلف سياهش راداد
وقت رفتن همه روميبوسيد
به من ازدور نگاهش راداد
يادگاري به همه داد و به من...
انتظار سرراهش را داد
|+| نوشته شده توسط شیوا در هشتم بهمن 1386 و ساعت 9:34 قبل از ظهر |






