تبليغاتX
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت


دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الهه مرگ و نابودی

 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.

 زندگي را تماشا ميكرد.

 رفتن و ردپاي آن را.

 و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند.

 جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند،

ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند

و ديوارها خراب مي شوند.

 او بارها و بارها تاجهاي شكسته،

 غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود.

او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند

و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها،

 با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد،

 آواز جغد را كه شنيد،

گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.

 آدمها آوازت را دوست ندارند.

غمگين شان مي كني.

دوستت ندارند.

 مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد.

 آن وقت خدا به جغد گفت:

 آوازخوان كنگره هاي خاكي من!

 پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟

 دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا!

آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت:

 آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

 دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.

تو مرغ تماشا و انديشه اي!

و آن كه مي بيند و مي انديشد،

به هيچ چيز دل نمي بندد.

دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.

 اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است

 و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند

و آنكس كه مي فهمد،

مي داند آواز او پيغام خداست.

 

نوشته شده در نهم تیر 1387ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط شیوا| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت