آتشفشان
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد
و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت.
خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد
تا در سينهام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت كه روحم يخ ميكند،
سنگ آتشينم سرد ميشود
و تنها سنگش باقي ميماند
و هر وقت كه عاشقم،
سنگ آتشينم گُر ميگيرد و تنها آتشاش ميماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينهام سنگي آتشين است.
***************************************
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛
و يك روز رسيد كه قلبش ترك برداشت
و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.
مردم اما نميدانند جهان چرا اين همه تازه است.
زيرا نميدانند كه هر روز كسي عاشق ميشود
و هر روز سيلي از عشق راه ميافتد
و هر روز جهان را عشق ميبَرَد
و خدا هر روز جهاني تازه خلق ميكند!
*****************************************
رنگ عشق
رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است.
رنگ عشق.
و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشهاي خواهد گرفت
و رنگي خواهي شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛
شاد باش و بيپروا بگذر،
كه خدا كسي را دوستتر دارد
كه لباسش رنگيتر است....
***********************************
شیوا






