دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت
شیوا, الهه مرگ و نابودی
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانهاي است كه آب و نور ميخواهد.» آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي. امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر ميرفت، درد او نيز عميقتر ميشد. فرشتهها از آن همه سؤال ريشهدار ميترسيدند. و باري كه اين درخت ميآورد. معرفت است. و جوابهاي او را چيدند. اما دردل هر ميوهاي باز دانهاي بود و هر دانه آغاز درختيست. پس هر كه ميوهاي را برد دردل خود بذر سؤال تازهاي را كاشت. ........................
او از خدا معني زندگي را پرسيد.
او سؤالش را كاشت.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛
فرشتهها ميترسيدند.
اما خدا ميگفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛
فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند
«و اين قصه زندگي آدمهاست» اين را فرشتهاي به فرشتهاي ديگر گفت.
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |

