یکی بود یکی نبود.
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد..
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند
و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان، هر روز که گرسنه میشد،
گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود
و بستگانش با آن سیر میشدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند
که مانند همیشه، کمی دیر شده
و گرگ گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند
و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها،
دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره،
صدای فریاد چوپان به گوش رسید.
مردم دویدند و خود را به گله رساندند
و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است.
هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده
گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان،
دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد.
چهره ای خشن به خود گرفت.
چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد.
سگها هم او را همراهی میکردند.
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها،
در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست..
دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند.
خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها
و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...
------------ --------- --------- ---
اشتباه فرشتگان
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد
و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد
جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم
در جهنم در گفتگو و بحث است و
جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود
اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن
كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي
خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
> ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته
و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار داده بود
روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم
لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی
از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت
فقط چند سکه در داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کوراجازه بگیرد
تابلوی او را برداشت ان را برگرداند
و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت
و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار
به ان محل برگشت و متوجه شد
که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت
و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،
که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم
و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است
ولی روی تابلوی او خوانده میشد
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید
استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید
هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،
فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمزموفقیت است .....
لبخند بزنید
How Do You Interpret Love
Once a Girl when having a conversation
with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?
I can''t tell the reason... but I really like you
You can''t even tell me the reason...
how can you say you like me?
How can you say you love me?
I really don''t know the reason,
but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه... باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving,
دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،
because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover''s answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an
accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
Darling, Because of your sweet voice that I love you,
Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that
I like you Now that you cannot show them,
therefore I cannot love you
اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی،
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements
that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move?
No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now,
There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان،
پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم
True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart
Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه،
اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
I LOVE YOU
شیوا






