باور نمیكنی كه این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمیكنی كه خنده هایم چه بغضهایی را در خود پنهان دارد
آری من با دقایقم با زندگی لجبازی میكنم
نازنینم عشق همیشگی من غروب بار سنگین
دلتنگی مرا هر شب به دوش میكشد
سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده
كوركورانه زیستن را خوب آموختم
دیگر توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد
و غبار غربت بخود گرفته باور كن كه من باورت كردم
باور كن بی تو بی باور شده ام من زندگیم
را تمام كردم حالا دیگه نفس كشیدن
هم منت سرم میگذاره حس میكنم
هوای اینجا سرد و سنگین شده
نازنینم دیگر نگو خداحافظ
اگر میروی بی وداع برو گله ای نیست
ببین ; دستانم را ببین چشمان ترم را
ببین ببین كه سكوتم چه حرفهایی را بخاطر تو تحمل میكند
نامت را هر روز و هر لحظه زمزمه میكنم
تا مبادا یادم رود كه عاشقت هستم
آری عاشق خیال نكن دیوانه ام
اما اگر این دیوانگی است من عاشق این دیوانگی






