تبليغاتX
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت


دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الهه مرگ و نابودی

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

 

خدا گفت : نه !

 

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

 

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

 

خدا گفت : نه !

 

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

 

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

 

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

 

خدا گفت : نه !

 

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

 

سعادت را فراچنگ آوری .

 

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

 

خدا گفت : نه !

 

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

 

تر و نزدیک تر می کند .

 

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

 

خدا گفت : نه !

 

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

 

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

 

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

 

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

 

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

 

لذتی به کف آری .

 

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

 

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

 

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

 

 

نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط شیوا| |

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

 

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

 

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

اگر عشق ارتفاع داشت

 

من زمین را زیر پای خود داشتم

 

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

 

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

 

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

 

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

 

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

 

اگر خواب حقیقت داشت

 

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

 

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

 

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

 

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

 

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

 

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

 

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

 

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

 

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

 

و من با دستانی که زخم خورده توست

 

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

 

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم

 

به یادگار نگه می داشتی و

 

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی

 

 به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

 

نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط شیوا| |

حق با تو بود

 


جدار آرزوهایم را می شکنم

 


همه را روانه می کنم

 


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

 

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را

 


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات

 

 نگاشته بودم

 


و باد پرپر کرد و برد

 


همیشه حق با تو بود...

 


می دانم

 


دستم به خورشید نمی رسد

 


چشمانم هم كه بیهوده

 


آسمان سرگردان را می پاید

 


راستش را بخواهی

 


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید

 


شكل علامت سوال بشوم

 


تا جوابم را بدهی!

 


گاهی فراموش می كنم

 

 


برای درك فاصله ی من

 


تا غرور این حروف

 


اتنظار زیادی از تو دارم!

 

امان از دزدان واژه

 


تقصیر من نیست

 

باور كن قحطی واژه شده است

 


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود

 


مرا چون علامت سوالی واژگون

 


كنار شعرش می گذاشت

 

 


اما تو همچنان ...

 


مهم نیست

 


دیگر كار از كار گذشته است

 


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو

 


خورشید هم درد بی درمان گرفته است

 


آری حق با تو بود

 


دستم به خورشید نمی رسید!

 

 
نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط شیوا| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت