تبليغاتX
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت


دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الهه مرگ و نابودی

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت:

گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.


دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....


همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 


- قبل از اينکه تعريف کني،

بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟


- کدام سه صافي؟


- اول از ميان صافي واقعيت.

 آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟


 -نه. من فقط آن را شنيده ام.

 شخصي آن را برايم تعريف کرده است.


- سري تکان داد و گفت:

 پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي.

مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني،

حتي اگر واقعيت نداشته باشد،

 باعث خوشحالي ام مي شود.


- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.


- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند،

 حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است.

 آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني،

 برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟


- نه، به هيچ وجه!


همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد،

 نه خوشحال کننده است و نه  مفيد،

آن را پيش خود نگهدار و سعي کن

 خودت هم زود فراموشش کني

 

 .۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰

زمان انجام کار

روزی باغبانی که در باغ مشغول کار بود

 به علف هرز بزرگی برخورد که  معلوم بود

 کسی مدتی متوجه آن نبوده.


بیدرنگ علف را بیرون کشید

 اما نهال کنار علف هرز هم ناگهان از جا در آمد!  

مرد گیج شده بود که کار درستی کرده یا غلط؟

 و اینکه منبعد با این نوع مشکل چه باید بکند.

فکرش هم به نتیجه ای نرسید.


نزد استاد شیوانا رفت تا به جواب نهایی برسد.

 شیوانا گفت: امروز طبیعت با تو سخن گفته است

 تا درسی را به تو بدهد.

علف هرز را باید کند اما گاهی کندن

آن گران تمام می شود و باید دست نگه داشت

 تا زمان دیگری از راه برسد

پس در زمان مناسب باید آنرا بکنی .

هر کاری زمانی دارد

 و وقتی در زمان مناسب کار انجام نشود

 زیان از راه می رسد.


شیوانا ادامه داد اما نکته دیگری هم وجود دارد

هر فرصتی مربوط به دوره خودش است.

 اگر زمانی را از دست دادی

 و ضرر کردی از آن باید بعنوان درس برای

دوره و فرصت بعدی استفاده کنی.


مثال نهال باغ مثال فرهنگ و آداب صحیح است

و مثال علف هرز مثال غلط های رایج

 و سنت های نامناسب اجتماع است.


تغییر فصل و دوره برای اینست

 که فرصت تازه ای برای بهتر کردن پیدا کنی

.۰.۰...۰.۰.۰.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰.۰

 قشنگترین دختر

فاصله دختر تا پیرمرد یک نفر بود/روی نیمکتی چوبی

روبروی یک ابنمای سنگی

پیرمرد از دختر پرسید

غمگینی؟  

ـ نه   

مطمئنی؟

ـنه

چرا گریه میکنی؟

ـدوستام منو دوس ندارن. 

چرا؟

ـ چون قشنگنیستم.

خودشون اینو بهت گفتن؟

ـ نه

ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم

ـ راست میگی؟

از ته قلبم اره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید

و به طرف دوستاش دوید

شاد  شاد

چند دقیقه بعد پیر مرد اشکهاشو پاک کرد

کیفش رو باز کرد

عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت

.۰..۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.
 

نوشته شده در بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط شیوا| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت